تبليغاتX
ملودی
موسیقی (آموزش گیتار کلاسیک و پاپ،ارکستراسیون و ساز شناسی،آموزش زبان از اول راهنمایی تا پیش دانشگاهی)

دیروز تهران...عاشورای ۸۸...بدون خیمه و فریاد العطش...بدون نیزه!و مشک های خالی آب...دیروز تهران...فریاد درد...فریاد یا حسینی که به گوش هیچ کس نرسید...و اشک حسرت...و هق هق پر کشیدن...و رفتن...بی گناه...بی گناه...دیروز عاشورای پر درد و اشک ۸۸...
نوشته شده توسط ملودی محمودی در ساعت 13:46 | لینک  | 

آن موقع در دورانی از زندگی ام بودم که حضور سمج دنیا،و ناکارآمدی همهء عقاید و نظریات فرسوده،روزگارم را سیاه کرده بود.احساس میکردم که هیچ کاری از دستم بر نمی آید،زمان قصد دارد به کامش بکشدم،به کامم می کشید،در هر حال احساس میکردم که کم کم و به طرز چاره ناپذیری همهء امیدهایمان قطع می شود.تنها من نبودم که احساس میکردم آن یقینی که جوانی مان را فریفته بود بی سر و صدا در حال نابود شدن است،اما چیزی که مرا به وحشت می انداخت نظر بعضی از دوستانم بود که می گفتند چاره ای ندارم جز اینکه آن وضع را بپذیرم...

این چند خط رو از کتاب "کاناپهء قرمز" نوشتهء میشل لبر و ترجمهء عباس پژمان نوشتم که بیان کنندهء احوالات این روزای منه.

 

نوشته شده توسط ملودی محمودی در ساعت 20:58 | لینک  | 

۱.چند روز دیگه سومین سال مرگ!ناصر عبداللهیه.نمی دونم آیا بعد از ۳سال هنوز کسانی هستن که فکر می کنن ناصر از مسمومیت داروئی و اور دوز کردن و ...مرد!؟!

۲.چند هفته پیش سفارش یه کار کودک گرفتم برای ساختن آهنگ و تنظیم کار.سفارش دهنده می خواست کارو تو مهد کودک های کل کشور پخش کنه و از اونجائی که فکر میکرد ما (من و دوستم مجید)انسان های کند ذهنی هستیم،ساعت ها برامون از اهمیت موضوع و چگونگی ساخت کاری مناسب سنین ۳تا۵سال توضیح داد و مخصوصآ تاکید زیادی روی شعر داشت که باید شاعر بخت برگشته در شعرش از ایران آینده که باید بدون نفت اداره بشه و کار آفرینی و تولید و صنعت و این جور چیزا در قالب کلمات کودکانه صحبت کنه!

ما هم بعد از چند روز مشورت با بهترین شاعران این مرز پر گوهر،دست از پا دراز تر رفتیم دفتر آقا و گفتیم ما نمی تونیم شعر این کارو اون جوری که شما تو ذهنته بگیم مثلآ ما به جای اقتصاد پویا از چه کلمهء کودکانه ای استفاده کنیم و...

آقای سفارش دهنده با قیافه ای که نشون دهندهء این جمله بود که "می دونستم شماها این کاره نیستین"گفت:اگه من چند ساعت دیگه به شما یه شعر مناسب بدم دیگه مشکل حله؟؟؟

ما هم از خدا خواسته(چون فکر میکردیم عمرآ این اتفاق بیفته)قبول کردیم.

حدود ۴۵ دقیقه بعد که من تازه رسیده بودم خونه،مجید زنگ زد و گفت:من دارم  شعرو برات میارم!!!منم که فکر میکردم مسخره بازیش گل کرده گفتم بیا من خونم.مجید اومد با ۱۶بیت شعر.من چند بیت از این شعر کودک رو اینجا مینویسم که شما هم به معلوماتتون اضافه بشه.

تولید ما به دنیا آرد غرور هر جا    گوئیم گشته ایران مهد تمدن ما

صنعت به کار ما شد فخر دیار ما شد    ایران با تمدن بر بام آسیا شد

بی نفت خاک خود را سازیم مهد دنیا    دنیا به حیرت آریم با اقتصاد پویا

....

بعد از اینکه ۱۶بیت سرودهء استاد ع.خ رو چندین بار خوندم،دچار حس جالبی شده بودم،نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم.به مجید گفتم:من که نمی تونم آهنگ بسازم اگه خودت میسازی من تنظیم کنم اگه نه هم که بی خیال.

خب از اون جائی که هر دو پول لازم بودیم تقسیم وظایف کردیم و ...

ته ماجرا این شد که من هر کاری کردم نتونستم از اون شعر یک کار کودک در بیارم،پس با آقای عشق کارآفرینی صحبت کردیم و بر خلاف انتظار کار کودک به سادگی تبدیل به یک کار حماسی شد.

هنوزم نفهمیدم اون همه اصرار برای ساخت یک کاری که قرار بود در حافظهء کودکان سرزمین گل و بلبل موندگار بشه چه جوری با ۵دقیقه صحبت فراموش شد؟(توسط عوامل نفوذی در دفتر آقاهه می دونم کارو به کس دیگه ای سفارش نداده).

فقط امیدوارم اون کار حماسی  با اون شعر واقعآ کودکانه به دست بچه های بیچاره نرسیده باشه و اونا طبق برنامهء قبلی هر روز، صبح به صبح مجبور به شنیدن و حفظ شدن کاره نشده باشن!

نوشته شده توسط ملودی محمودی در ساعت 15:52 | لینک  | 

امروز که بیدار شدم و از اتاق اومدم بیرون/هر چی منتظر شدم که طبق معمول همیشه هیرو(سگ خوشگلم) بیاد و شروع کنه به اذیت کردن و در خواست بازی داشتن/خبری نشد.

من که تعجب کرده بودم و یه ذره هم نگران شده بودم رفتم سراغش که دیدم گرفته خوابیده و هیچ علاقه ای به بازی نشون نمیده!

دیگه واقعآ نگران شدم و نشستم کنارش/دیدم که بچه به شدت تب داره و آب ریزش بینی و بی حالی و...

زنگ زدم دامپزشکی و وقتی مطمئن شدم که دکتر هست حاضر شدم که بریم اونجا.

وقتی رسیدم دوـسه نفری تو نوبت بودند/منم هیروی بی حس و حالو بغل کردم و منتظر نشستم.

نوبت ما که شد یک دفعه در مطب به شدت باز شد و یک خانم جوون آشفته و عصبی/سگ به بغل وارد شد.

ناخودآگاه چشمم افتاد به سگه و دچار دل به هم خوردگی شدم و رومو برگردوندم.تو همون یک نگاه فقط دیدم سر و صورت سگ بیچاره غرق خونه و یه چیزی مثله تخم چشم از چشم چپش افتاده روی صورتش.

سریع خودمو کنار کشیدم که برن تو اتاق دکتر.در حالی که تموم تنم میلرزید و به شدت حالت تهوع داشتم/مشغول صحبت با خانم منشی شدم و به این نتیجه رسیدیم که سگ بدبخت حتمآ تصادف کرده.

وقتی اومدن بیرون بلافاصله من هیرو رو بردم پیش دکتر.بر خلاف همیشه که دکتر هیرو رو صدا میزد و با من حال و احوال میکرد/در جواب سلام من فقط با بداخلاقی سرشو تکون داد.

...

ماجرای اون سگ بیچاره از این قرار بود که شوهر اون خانم جوون صبح تصمیم میگیره موهای سگشو با موزر کوتاه کنه/وقتی مشغول کار بوده سگه چند بار زیر دستش تکون میخوره تا این که آقا عصبانی میشه و با موزر میزنه تو سر سگه!

فقط فکر کنید با چه شدتی زده که سگه خونریزی مغزی کرده و چشمش از جا در اومده...

 

 

پ.ن:فکر کنم عکسای هیرو فیلتر شده!!!!!!!!

پ.ن:هیرو هم سرما خورده و کلی مکافات دارم بابت دادن قرصاش.

نوشته شده توسط ملودی محمودی در ساعت 20:1 | لینک  | 

دردهای من

جامه نیستند

                      تا ز تن در آورم

"چامه و چکامه"نیستند

تا به "رشته سخن"در آورم

نعره نیستند

                   تا ز "نای جان"بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

                               *****

دردهای من

گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنهء شناسنامه هایشان

                                             درد میکند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های سادهء سرودنم

                                         درد میکند

انحنای روح من

شانه های خستهء غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

                                     زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

 

قیصر امین پور

 

نوشته شده توسط ملودی محمودی در ساعت 2:49 | لینک  | 

چی کار باید کرد با آدمی که به هر دلیلی نمی تونه حرف دلشو بزنه و با متهم کردن طرف مقابل به دروغگویی و از کاه کوه ساختن میخواد به هدفش برسه؟؟؟

 

 

 

مطلب بالا رو جمعه٬ ۴ صبح نوشتم و دیگه نتونستم بخوابم تا ۱۰ صبح که باید می رفتم تئاتر شهر برای ساوند چک و بازبینی کاری که باید شنبه در اختتامیه جشنوارهء تئاتر بانوان اجرا میکردیم.فکر میکردم حالم به اندازه کافی بد هست ودیگه قرار نیست اتفاقی پیش بیاد که بخواد از اینم بدتر بشه.

من با حال خراب و خسته و عصبی رسیدم٬ وسایل و سازها رو چیدیم و شروع کردیم تمرین کردن تا بازبین ها تشریف بیارن...

خلاصه(دیگه از جزئیات میگذرم و آخرشو میگم) اول گفتن آهنگ "ای ایران"باید حذف بشه.ای ایران ای مرز پرگوهرو میگما٬ بعد گفتن باید درامز رو پشت پرده بزاریم که کسی نبینه!!!!!!بعد با خودشون فکر کردن چه معنی داره دختر گیتار باس بزنه٬ اونم بره پشت پرده و... و... و...

آخر هم گفتند کلآ موسیقی باید حذف بشه در حالی که قبلآ سر تمرین ما اومده بودن !!!

۴ ـ۵ هفته ما تمام زندگیمونو تعطیل کردیم٬ من ۱ ماه همه شاگردامو کنسل کردم٬ دو تا از بچه ها یکی دو واحدشونو به علت غیبت زیاد حذف کردند و ...

هر روز صبح تا شب توی یک دخمه تم ساختیم٬تمرین کردیم٬دعوا کردیم...

به نظر شما اگر ما چند تا کار بی کلام موقع بالا اومدن هنرمندا برای گرفتن جایزشون اجرا میکردیم چه اتفاقی می افتاد؟

۱-دین و مذهب به خطر می افتاد

۲-باعث تشویش اذهان عمومی و تحریک مردم میشد

۳-درصد بسیار کمی امکان داشت که یک کار فرهنگی-هنری عرضه شود

۴-تمامی موارد

نوشته شده توسط ملودی محمودی در ساعت 3:55 | لینک  | 

اول از براکندگی موضوع و وصل های ناهماهنگ معذرت میخوام که عاملش ذهن مغشوشمه و دوم معذرت می خوام از دوستانی که گله داشتن که جرا مدتیه بهشون سر نمی زنم٬آخه ۷ آذر اختتامیه جشنواره تئاتر بانوان و ما قراره اونجا ساز بزنیم بنابرین من همش سر تمرینم.                                    

 

 

 همیشه٬همیشه یه چیزائی هست که آدمو اذیت میکنه٬همیشه یه آدمی٬چیزی در حال از دست رفتنه٬ همیشه حسرت ها٬افسوس ها٬کمبودها...

نیاز٬نیاز به آرامش٬که منو وادار میکنه دست به هر کاری بزنم٬حتی از اعتقاذاتم بگذرم و به زمین و زمان متوسل بشم...

بعضی وقت ها با نکردن هیچ کاری و ننوشتن هیچ دیکته ای(که مبادا از توش غلطی در بیاد) و گاهی با دست زدن به هر کاری و امتحان کردن هر ممکن و نا ممکنی می خوام به دستش بیارم.

شاید نداشتن آرامش به دلیل وجود یک بغض همیشگیه که حالم ازش به هم می خوره٬اعتماد به نفسمو نابود میکنه و اذیتم میکنه.حاضرم برای فراموش کردنش هر گناهی رو مرتکب بشم...

وقتی خوب فکر میکنم می بینم ذهنم٬روحم٬دوستی هام٬دشمنی هام همه و همه غیر طبیعی هستن و برای بیدا کردن دلیلش باید به گذشتم برگردم٬که چی شد چه اتفاقی افتاد که من و ما این جوری شدیم

خب٬وقتی قرار بوده ذهنم شکل بگیره٬وقتی قرار بوده بچگی کنم تمام لحظاتم در هراس شنیدن آژیر قرمز نابود شده.

۸ سال جنگ یعنی ۹۶ ماه یعنی ۲۹۲۰ روز٬یعنی جنینی که ۹ ماه در استرس و دلهرهء مادر شکل گرفت٬یعنی کودکی که چشم به تلویزیونی داشت که جسدهای بی سر و بی دست نشون میداد و باید می فهمید که این تصاویر یعنی مبارزه برای وطن!

۸ سال جنگ یعنی تربیت نشدن نسل ما٬یعنی بی حوصلگی هامون٬فراموشی هامون و ترس از تموم شدن هامون...

۸ سال جنگ یعنی خراب شدن کودکیمون نوجوانیمون٬جوونیمون٬یعنی امروزه نداشتمون.

و سال های بعد از جنگ یعنی تحت آموزش قرار گرفتن.آموزش دوروئی٬دروغگوئی٬جاسوسی و زیر آب زنی(سال اول ابتدائی بودم که شخص خیلی مهربونی وارد کلاس شد٬شکل یک وافور رو روی تخته کشید و با مهربونی یه مادر گفت:بچه ها کیا از این اسباب بازیا تو خونشون دارن!) یعنی ورزیده شدن در تظاهر کردن٬چابلوسی کردن و بی اعتمادی نسبت به همه(سال سوم راهنمائی بودم که معلم تربیتی!با کلی مهربونی و زبون بازی اعتماد یکیو جلب کرد٬ بهش قول رازداری داد و با دغلبازی و حرفه ای گری از زیر زبونش کشید بیرون که دوست بسر داره و فرداش اخراجش کردن)و ما شاگردان ساعی و زرنگی بودیم...

آره من طبیعی نیستم چون تمام کودکیم با ترس از خدا نابود شد.چون کل دوره ابتدائی تو مغز من تزریق شد که خدا خشن٬ترسناک٬انتقام جو و وحشتناکه...

واقعآ کی مقصره؟ صدام؟آمریکا؟دشمن؟!

کودکی من با دیدن کارتون های غیر ایرانی گذشت٬کارتون هائی که باید میدیدیم ولی نباید شبیهشون میشدیم!کارتون هائی که بر از استرس و غصه بودن٬همه قهرمان ها یا بی مادر بودن(بی خانمان و...)یا در جستجوی مادر گمشده شان(بل و سباستین و...)یا در فقر و بیچارگی زندگی می کردند یا نامادری بدجنس...

مطمئنم تا آخر عمرم ناراحتی و استرسی که موقع دیدن نل و بدربزگ بهم دست میداد رو فراموش نمیکنم که نکنه آدم بدجنسا بگیرنشون٬نکنه بدربزرگ بمیره...

من یا ما این جوری بزرگ شدیم٬ما محصول و دست بروردهء این انقلابیم.زیر نظر این آموزش و برورش رشد کردیم٬بنابراین طبیعیه که غیرطبیعی باشیم...

ما٬بچه های نسل انقلاب جوونی هم نکردیم چون همیشه یک جفت چشم کنترل کننده در تعقیبمون بود و هست.

اگه بیشترین مصرف کننده های مواد زیره ۳۰ سال سن دارن٬اگه بیشتر متهمان تجاوز به عنف و بیشتر جیب برها و خلافکارا در این رنج سنی قرار دارن٬تقصیر خودشون تنها نیست...

بعضی ها مثل من خلافکار نشدن٬درس هم خوندن٬کار هم کردن٬شاید به جائی هم رسیدند ولی مهمترین عامل خوشبخت بودن رو گم کردن...

                                                             آرامش.

نوشته شده توسط ملودی محمودی در ساعت 23:6 | لینک  | 

 

چرا برگشتی دوباره٬دل من طاقت نداره

دیگه به عطر تن تو نفسام عادت نداره

دیگه خورشید نگاهت شبامو نمی سوزونه

دیگه این صدای زخمی واسه ی تو نمی خونه

دیگه این نگاه خسته چشم به راه قدمات نیست

رد بات باک شده٬رفته٬دیگه قلب من باهات نیست

دیگه...

دیگه...

اما باز دلم رو لرزوند گرمی ناب حضورت

گم شدم تو عمق چشمات٬تو نگاه بر  غرورت

دوباره وسوسه عشق توی لحظه هام طلوع کرد

دست بی صدای تقدیر٬قصه ای تازه شروع کرد

تو که بهتر می دونستی٬خام میشم با یه اشاره

چرا برگشتی عزیزم٬چرا برگشتی دوباره...

 

من  چون به حفظ ادب در ترانه معتقدم٬بیت آخر به شکل فعلی در اومد ولی واقعیت رو کاملآ نشون نمیده

این جوری بهتر بود :تو که بهتر میدونستی خر میشم با یه اشاره...

 

نوشته شده توسط ملودی محمودی در ساعت 14:8 | لینک  | 

۱.اولین و مهمترین نکته کافه نشینی در یک کافه مشخص است٬یعنی باید حتمآ باتوق داشته باشید.

۲.سیگار و قهوه فراموش نشود٬به یاد داشته باشید درجه روشنفکری با میزان تلخی قهوه ارتباط مستقیم دارد بس اسبرسو رو دریابید و فراموش نکنید یک روشنفکر هرگز سان شاین و بستنی مخصوص سفارش نمی دهد.

۳.باید توانایی اظهار نظر در هر موردی چه هنری جه سیاسی چه اجتمایی و....را داشته باشید و در هیچ بحثی شکست نخورید.برای اینکار مجبورید از فن سفسطه٬بی منطقی محض٬مغلطه و اصرار بر نادانی و ناآگاهی طرف استفاده کنید.اگر طرف از شما حرفه ای تر بود بحث را با این جمله که :باشه حق با شماست تمام کنید فقط باید با لحنی گفته شود که همه بفهمند شما از نفهمی حریف خسته شده و برای راحتی جمع طرفو تآیید کردید(بوزخند معنی دار فراموش نشود.)

۴.به یاد داشته باشید که شما در ادبیات صاحب نظرید و فقط ادبیات امریکای جنوبی را قابل نقد می دانید.نویسندگانی مانند مارکز و ماریو بارگاس یوسا را می بسندید٬در برابر نام هایی مانند اوشو٬سیمون دوبوار٬رومن گاری و...لبخند معنی داری میزنید به این مفهوم که آره خب اینا هم بدی نیستند به هر حال هر کسی در حد شعور خودش...در برابر اسامی نویسندگانی مانند سیدنی شلدون٬دانیل استیل و...قهقه را لحاظ کنید و بعد بلافاصه قیافه عذرخواهانه ای به خود بگیرید چرا که یک روشنفکر همیشه مبادی آداب است مطمئن باشید همان خنده تمسخرآمیز کار خودش را میکند.در ضمن اسامی دهان برکنی مثل نیکوس کازانتزاکیس٬کرت ونه گوت جونیور و...را حتمآ استفاده کنید.

۵.اوصولآ هنر ایرانی را قبول نداشته باشید.در ادبیات فقط صادق هدایت و چند نویسنده ای که کسی از نوشته هایشان سر در نمی آورد٬در سینما یک ٬ نهایتآ دو فیلمسازی که فیلم های غیرقابل فهم می سازند٬در تئاتر هم همچنین و در موسیقی هیچ کس را قبول نداشته باشید٬فراموش نکنید امثال نامجو سوژه های مناسبی برای شوخی و مسخره کردن هستند.

۶.برای اینکه با دیگران متفات باشید حتی اگر شده دو شاخ روی سرتان نصب کنید اگر کار سختی بود یک شاخ هم کفایت میکند.

۷.مورد بالا در مورد لباس هم صدق میکند.

۸.اگر تازه کار هستید هر روز روبروی آینه انواع ژست ها و لبخندهای طعنه آمیز را تمرین کنید.خنده های کنایه آمیز خیلی مورد استفاده دارد.

۹.فن بیان خود را تقویت کنید٬دوبهلو حرف زدن را یاد بگیرید که هر وقت لازم شد حرفتان را عوض کنید.

۱۰.این چند نکته ریز را حتمآ به یاد داشته باشید:یک روشنفکر هرگز عاشق نمی شود٬همیشه با تآخیر به محل قرار می رسد٬هرگز حرف کسی را تآئید نمی کند و ...

 

اگه موردی به ذهنتون میرسه دریغ نکنید ثواب داره 

نوشته شده توسط ملودی محمودی در ساعت 16:12 | لینک  | 

      

       بنگر به جهان٬چه طرف بر بستم هیچ

        وز حاصل عمر چیست در دستم هیج

        شمع طربم ولی چو بنشستم هیج

        من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ

 

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم

وز داس سپهر سرنگون٬سوده شدیم

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم

نابوده به کام خویش نابوده شدیم

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حل معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

 

از من اثری ز سعی ساقی مانده ست

وز زمزمه عطر اقاقی مانده ست

وز باده دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده ست

 

 

         بنگر به جهان چه طرح بر بستم هیج

         وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ

         شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ

          من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ

نوشته شده توسط ملودی محمودی در ساعت 0:16 | لینک  |